حق تقدم با عشق
صدها خطر است در تصادم با عشق!
با این همه، خوب است تکلم با عشق
ای دل، سر هر چهارراهی بنویس:
در هر قدمی حق تقدم با عشق!
یک رباعی تقدیم به رباعی!
از آبی آسمان، رباعی بهتر
از شور پرندگان، رباعی بهتر
صد مثنوی از تو می توان گفت ولی
با لکنت من، همان رباعی بهتر!
آن حوالي كه عشق جاري نيست، زندهها مردگان بيگورند
بر تن كوچههاي بياحساس، عاشقان وصلههاي ناجورند
بيشكيبند در برابر عشق، مردمان نجيب چشمانم
صبرشان نيست تا شراب شود، اهل اين باغ، مست انگورند
تو نفسهاي خويش را گاهي، در قفس حبس ميكني، ورنه
عاشقيها شبيه اكسيژن، لحظههاي هميشه مقدورند
خلوت ما از آسمان و درنگ، هست خالي وگرنه بيترديد
همهي غارها حرا هستند، كوههاي جهان همه طورند
عشق، اي بارش لطيف بهار، روم و ايران مسخر نامت
طاق ابروت، كاخ كسراهاست، چشمهاي تو امپراتورند
چشمهايت چقدر رازآلود، چشمهايت چقدر دور از دست
آن دو در جلگههاي پست زمين، قلههاي بلند مغرورند
مثل پيوند موج با دريا، با غزلهاي من گره خورده است
حسرت دختران خوش اقبال، كه در احساس سبز لاهورند
گرچه فصل جوانيام طي شد، مثل باغي در انتهاي بهار
شاخههايم هنوز هم كه هنوز ...، غرق گنجشكهاي پرشورند
به مناسبت چهلمین روز درگذشت مرحوم حاج حسین بصیری
بنیانگذار انجمن ادبی باغ شهرستان ابرکوه
شیراز بود و هوای دلنشین همیشه اردیبهشتی اش و عطر خوش نرگس ها و منظره دل انگیز باغ ها و سروهای نازش. باران که می بارید هوا از شمیم بهار نارنج مست می شد و شاخه های سبز و باطراوت درختان از نغمه شاد و موسیقی پرشور پرندگان عاشق سرشار می شدند. شیراز بود و غروب های معنوی شاهچراغ و هوای شاعرانه کوی سعدی و آرامگاه حافظ و خواجو و خلوت عارفانه باباکوهی. وقتی از دروازه قرآن به مناظر پایین دست می نگریستی، زندگی را به خوبی می دیدی که با همه وجودش در رگهای کوچه و خیابان و کوی و برزن جاری است.
معلم جوان از شهری کوچک راهی طولانی را تا شیراز پیموده بود. آمده بود تا در کنار کار معلمی تحصیلاتش را ادامه دهد. تنها بود و در اتاقی کوچک در خانه ای قدیمی سکونت یافته بود. در اتاق های دیگرش کسانی دیگر ساکن بودند از هر دستی. او خوشوقت بود که چند همشهری دیگر هم در آن اتاق ها زندگی می کنند که به شوق کار و کسب معاش به شیراز آمده اند و حضورشان اجازه نمی دهد غم غربت و دوری از خانه و خانواده بر دل شاعرمسلک و پراحساسش بنشیند. در آن میان مردی بود که دوران میانسالی را پشت سر نهاده و در آستانه سالهای پیری قرار داشت. رفیق شفیق بود و یار گرمابه و گلستان. بی آن که به مکتب رفته باشد و خط نوشته باشد، حرف ها می دانست و نکته ها می گفت. سپیده که سرمی زد از خانه بیرون می رفت و شب با تنی خسته و دلی همچنان تازه بازمی گشت. معلم جوان صبح های سه شنبه به مدرسه ای در انتهای خیابان وصال می رفت. مدتی بود که دوست نکته دانش هم می بایست برای کار به محلی در همان نزدیکی برود. صبح های سه شنبه مسیر این دو دوست تا آخر خیابان وصال یکی بود. صبح که می شد با یکدیگر همراه می شدند. در خیابان به انتظار تاکسی می ایستادند. اشاره می کردند و وقتی تاکسی سرعتش را کم می کرد و سر و چشم و گوشش را به سمت آنها می چرخاند با صدای بلند می گفتند: وصال. تاکسی می ایستاد و سوارشان می کرد و به سمت وصال روانه می شد. اوایل که دو دوست همشهری با مسیر آشنا نبودند، نمی دانستند خیابان وصال برای تاکسی ها یک مسیر فرعی است. راننده ها این دو غریبه شهرستانی را در نیمه های خیابان وصال که مسیر اصلی تری بود پیاده می کردند و می رفتند و آن دو دوست می ماندند و بقیه آن راه بدمسیر. گاهی با راننده بحثشان می شد و آنچه البته به جایی نمی رسید فریاد بود! هفته های بعد این دو دوست آموختند که در همان ابتدای مسیر باید با راننده طی کنند که ما می خواهیم برویم آخر وصال. کاری که اگر هر بار نمی کردند آش همان آش می شد و کاسه همان کاسه.
ماهها و سالها چنانکه رسم زمانه است به چشم بر هم زدنی از پی هم گذشتند. معلم جوان و دوست کهن نکته دانش به شهر و دیار خود بازگشتند و زندگی را در سایه سار سرو چند هزار ساله شهر و دیارشان پی گرفتند. معلم جوان به معلمی اش پرداخت و دوست کهنش مزرعه ای خرید و به کشت و کار مشغول شد. مشغله های زندگی فرصت دیدارها را از آنها گرفته بود اما دوستی همچنان برقرار بود. در همان حال که معلم جوان به دوران میانسالی و نقطه اوج زندگی نزدیک می شد، دوست کهن آرام آرام تکیده تر می شد و به ضعف و سستی می گرایید. روزی به معلم جوان خبر رسید که دوست کهن در بستر بیماری است. به دیدارش شتافت. او را گرم در آغوش گرفت. از گذشته ها گفتند و خاطره ها را مرور کردند. دوست کهن بوی مرگ را حس کرده بود اما همچنان دل آگاه بود و نکته سنج. در میانه سخن یادی کرد از شیراز و گفت: «صبح های سه شنبه شیراز را به یاد می آوری که می بایست با راننده ها طی کنیم برای رفتن تا آخر وصال؟» معلم جوان بی خبر از منظور اصلی دوست کهنش خندید و گفت: «آری، یادش بخیر.» دوست کهن در بستر به آرامی چرخید و آهی کشید و ادامه داد: «این روزها که بر من می گذرد در حقیقت، همان آخر وصال است.» معلم جوان پیام این سخن دوست کهنش را دریافت. لبخند از لبش محو شد و آهی سرد از ته دل برآورد. دیری نگذشت که آخر وصال آن دو دوست فرا رسید و دوست کهن رخت به وادی خاموشان کشید.
سالها از آن ماجرا گذشت. معلم جوان که دیگر خود به آستانه کهنسالی رسیده بود بارها داستان آخر وصال را برای دوستانش بازگو کرد. آخرین بار اواخر تابستان بود که او این خاطره را در محفل شاعرانه اش برای دوستانش مرور کرد و آنها نمی دانستند چند روز بعد در آغازین روزهای پاییز قصه آخر وصال تکرار خواهد شد و معلم جوان آن روزهای دل انگیز به دوست کهن خویش خواهد پیوست.
قطره اشکی در اندوه استاد حاج حسین بصیری ابرکوهی، بنیانگذار انجمن ادبی باغ
پاییز که بر جان و تن باغ افتاد
صد شور و نوا از دهن باغ افتاد
دلهای پرندگان عاشق را سوخت
آن شعله که در انجمن باغ افتاد
سخن از فراق، آسان نیست؛ به ویژه آن که فراق جاودانه یک دوست صمیمی باشد و یک استاد مهربان و یک پیر و مراد صاحبدل. سخن از فرهیخته ای است که عمر گرانقدر را در فرهنگستان علم و ادب سپری کرد و جان شیفته اش را در گرمی مهر و محبت معلمی گداخت و خامی را چنان که عادت ابنای روزگار است تاب نیاورد و در شعله زار تجربه ها به پختگی رسید و سرانجام به کمال سوخته دلی نایل آمد.
دست و دل و قلم را یارای نوشتن سوگنامه برای آن یار سفرکرده نیست؛ چراکه از او جز سخن شیرین و لب خندان و دل جوان چیزی به خاطر ندارد. چگونه قلم را در سوگ او بگریانم، حال آن که محضرش همیشه سرچشمه شادی بخشی و طراوت آفرینی بود. چگونه نامش را به آیین عزا بر لب بیاورم در حالی که تا زنده بود نامش یادآور نشاط و سرور بود. اینک بر لب جویبار زمانه نشسته ام و گذر عمر را به روشنی می بینم. می بینم که چگونه دل و جانم با شتابی به اندازه بر هم زدن پلکی از مقابل چشمانم می گذرد و روح و روانم از قالب تن پر می گیرد و همراه و همنشین محفل انسم کوله بار سفر به دوش می کشد و آسانتر از برآمدن نفسی از سینه ای در افق مه گرفته زندگانی محو می شود و از نظر پنهان می گردد. اشک مجالم نمی دهد که از او بنویسم و بغض امانم نمی دهد ک از او بگویم. آن یار مهربان که باغ پر از طراوتش همواره پذیرای مجلس انس یاران ادب دوست بود و خود، چراغی بود گرمی بخش و روشنی آفرین در حلقه دوستانی که شیدای کلامش بودند و شیفته مرامش. ذوق ادبی اش دریایی بود پهناور و حافظه اش به طرزی شگفت انگیز سرشار بود از ظرایف و لطایف و ابیات و اشعاری که بوی عشق داشت و طعم زندگی. با همه انسی که با سخن پارسی داشت غم و اندوهی که در شعر شاعران جاری است در چهره اش نمایان نبود. گویی مصداق این سخن بود که انسان مؤمن اندوهش را تنها در دلش و شادمانی اش را تنها در چهره اش می توان یافت. بر خلاف گلایه های شاعران و سخن سرایان، هرگز ندیدم که لب به گلایه از روزگار و شکوه از زمانه بگشاید. راضی بود به رضای حق و تسلیم بود به خواست و اراده وی.
دل مهربانش باغی بود لبریز از شکوفه های معطر صمیمیت و صفا و همگان را به این باغ بهاری، راهی بود. دلی را از خود نرنجاند و وجودی را از خود نیازرد و به قول حافظ چنان زیست که غبار خاطری از رهگذار او به کسی نرسید. فروتن بود و مهربانی اش دست به دست تواضعش داده بود تا معاشرت او دلنشین باشد و حضورش دل انگیز.
موج جمعیتی که در مراسم تشییع جنازه اش به جنبش درآمد نشانه روشنی بود از جایگاه بلندی که در دلها یافته بود.
او نه صاحب منصب بود و نه صاحب ثروت. با زندگی ساده و پاک معلمی مأنوس بود و با همه مردم پیوندی بی آلایش و دوستانه داشت. در شادیهای آنان شریک می شد و در غمهای آنان تسلی می بخشید و از هیچکس روی برنگرداند و نرنجید و مصداق این سخن حافظ بود که:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن
مهم تر از همه این که اهل شریعت بود و مرید پیامبر و دوستدار خاندان رسالت و بخصوص به ساحت قدسی حضرت سیدالشهدا ع ارادتی خالصانه داشت. عمری را در بزرگداشت نام و یاد شهدای کربلا طی کرد و در جلسات عزای سالار شهیدان حضوری درخشان داشت و چه سعادتی بالاتر از آن که در مجلسی جان به معشوق ازلی سپرد که عطر یاد سرور و سالارش حضرت اباعبدالله الحسین ع داشت.
جای او در جمع شاعران و ادیبان شهر ابرکوه حقیقتاً خالی خواهد بود و ضایعه نبودنش جبران ناپذیر. یادش و مهرش اما از دلهای یاران و دوستان بیرون نخواهد رفت.
با سپاس از همه دوستان ارجمندی که به وبلاگم سر زدند، ابراز محبت كردند، نظر دادند و نقد كردند و با سپاس از دوستاني كه خواستند زودتر به روز كنم، دو رباعي تقديم مي كنم به دلهاي نجيبتان:
هر چند نجيب و سر به راه آمده اي
مانند فرشته بيگناه آمده اي
چندي است كه جرم است پريدن با تو
برگرد اي عشق، اشتباه آمده اي!!
عمر دل من به دانه چيدن طي شد
در كنج ِ از آسمان بريدن طي شد
او بال گذاشت روي بالش آن قدر
تا فرصت آبي پريدن طي شد
شاديتان به روز باد.

با دو رباعي، شهادت سردار آزادمردان عالم، حضرت سيدالشهدا ع را به همه انسان هاي آزاده جهان تسليت مي گويم:
از سوگ تو دفتر و قلم مي سوزد
با نام تو سينه علم مي سوزد
ديري است كه خيمه گاه دل ها بي تو
در شعله شعر محتشم مي سوزد
هيئت، تب طبل و سنج و شيپور گرفت
تكيه، به تلاطم آمد و شور گرفت
آتش نگرفت دل به فرمان خودش
از ناحيه عشق تو دستور گرفت
و اين غزل هم از زبان دردانه دخت حضرت سيدالشهدا ع، آن گاه كه بهانه پدر گرفت و برايش سر پدر را آوردند:
فرصت نكردهاي كه تنت را بياوري
يا تكههايي از بدنت را بياوري
بيتن رسيدهاي كه براي دلم خبر
از تلخي نيامدنت را بياوري
سر مينهم به نيت دامان تو بر آن
گر پارهاي ز پيرهنت را بياوري
دردانه تو هستم و بوسم نميكني؟
يا رفتهاي لب و دهنت را بياوري؟
اي حنجر بريده به من قول ميدهي؟
اين بار شرح سوختنت را بياوري؟
ميدانم اين كه نعش خودت را نيافتي
ميشد براي من كفنت را بياوري
بابا، اگر دوباره سراغ من آمدي
يادت بماند اين كه تنت را بياوري…
شعله اين ياد سوزان، همواره فروزان باد ...
باز هم این مثنوی تأخیر شد.
تأخیر مثنوی، حکایتی شده است تکراری برای من که میان بیم و امید، قبض و بسط و تردید و یقین سرگردانم. خیلی چیزهاست که مرا رنجیده خاطر می کند. از سوی دیگر، خیلی چیزهاست که مرا مشتاق می سازد. مثلا: دوستانی بهتر از آب روان که مرا می بینند و یا در وبلاگم پیام می گذارند و گاه عتاب می کنند. و عتاب دوستان برای من خوشتر است از آنچه وجودم را پر می کند از اندوه و ناامیدی. این چنین است که باز آمده ام.
این بار هم دو رباعی تقدیم حضورتان می کنم:
در مزرعه باشد و شقایق نشود
سرشار ز لذت حقایق نشود
تقدیر غم انگیز مترسک این است
محکوم ابد به این که عاشق نشود
در خواب و خیال کودکی خوش بودیم
با شادی و شور دلقکی خوش بودیم
در مزرعه بی نصیب از خوشه عشق
با زندگی مترسکی خوش بودیم
سلام بر دوستان عزیزم.
دو رباعی تقدیم می کنم به دل های شما که از عشق و آفتاب سرشار است:
واقعه
سخت است براي دل، پريدن بيعشق
چون صبح، به خورشيد رسيدن بيعشق
من واقعهاي نميشناسم در خويش
دشوارتر از نفس كشيدن بيعشق
فرصت دلخواه
با تازگيِ آهي، عاشق بشويم
در فرصتِ دلخواهي، عاشق بشويم
هرچند كه فصل عاشقي طي شده است
بد نيست هر از گاهي، عاشق بشويم
دوست دارم نگاهتان را بخوانم ...
سلام بر دوستان ارجمندم.
فرارسیدن بهار را به دل های بهاریتان تبریک می گویم.
این رباعی ها تقدیم به شما که بهار در اندیشه هایتان آشیانه دارد:
حول حالنا...
از مزرعه ها وزیده آیا نفست؟
یا سبز شکفته است در ما نفست؟
با عطر چهل بهار هم نشکفتیم
حول، ای عشق حالنا با نفست
بهانه ی تازگی
ییلاق، کرانه ای است تا تازه شویم
لبخند، ترانه ای است تا تازه شویم
در دفتر روزهای پیوسته به هم
نوروز، بهانه ای است تا تازه شویم
این هم یک غزل قدیمی:
نامت وزيد و پنجره قدري نفس كشيد
در جان من دوباره خطي از هوس كشيد
شال و كلاه كرد زمستان براي كوچ
پا از حريم سبز حضور تو پس كشيد
آمد بهار و تازه شد از او تن درخت
گل شعلهها به جان و تن خار و خس كشيد
عشق آمد و ميان دلم طرحي از اميد
جاريتر از طراوت رود ارس كشيد
هرچند فصل سرد، دلش را مچاله كرد
اما پرنده هرچه كشيد از قفس كشيد
مثل اتاق، حال دل من گرفته بود
نامت وزيد و پنجره قدري نفس كشيد
برایتان سالی پر از بهار آرزومندم.
با سپاس از همه عزیزانی که در حضور و یا از طریق پیامک و ارسال پیام به وبلاگ و درج آگهی در روزنامه ها و نشریات به تسلی ام شتافتند.
این غزل را تقدیم می کنم به پدرم
که با نگاهی سرشار از تسلیم و آرامش پر کشید:
من از مسیر عبور تو رهگذر شده ام
در آسمان تو این گونه بال و پر شده ام
همین که چشم گشودم چه سربلند شدی
که من هم از پی آن سه پسر، پسر شده ام
هنوز آن پسر کوچک توام ای مرد
اگرچه من خودم این سال ها پدر شده ام
پدر شدم که به سرحد بی کران برسی
ولی بدون تو اکنون چه مختصر شده ام
چقدر شاخه ی بی گل ترا نخواهم دید؟
چگونه پشت چهل باغ، بی ثمر شده ام؟
تمام عمر شبیه تو بودم و امروز
به زخم های نجیبت شبیه تر شده ام
اگرچه کودکی ام پشت بادها گم شد
و با تموج پاییز همسفر شده ام –
هنوز آن پسرم، ایستاده در باران
که زیر تازه ترین زخم خویش تر شده ام


لينک مطلب